غروب جمعه
جوان بودم.
جان از تنم خيال گريز دارد.
منتظرت بودم.
کنار پنجره همه عابرهاي آن روز را شمردم -157 تا-
منتظرت بودم.
باد آواز ميخواند.
مرگ نزديک است.
غروب جمعه سايه روشني بر نيمرخ آخرين عابر مي اندازد.
چند کلاغ غريبه به سيم هاي برق لم داده اند
و در گوشي پچ پچ ميکنند.
منتظرت بودم.
ماه ازپشت سرم پيداست.
با مکثي کهربايي
چيزي در تنم وول ميخورد.
مي آيد و مي آيد تا به گلويم ميرسد.
مزه بغض ميدهد.
راه نفس را بسته...
منتظرت بودم.
چشم من ضجه ميزند تو را
وگاهي درد را فرياد ميکند
وبر سر کوچه مي پاشد.
منتظرت بودم.باد گونه هاي شورم را مي سوزاند
واشک را ميدزدد براي کوير
پسر بچه اي هفت سنگ بازي ميکند
انگشتش را در دهان بچه گانه اش فرو کرده
لبهاي باريکي دارد.
حيران مرا زل زده.
منتظرت بودم.
بي بي هم مثله هميشه همه ورزنش را
بر روي اعصاي چوب گردوي کهنه اش انداخته
شلان شلان ميرود و زير لب غر غر ميکند.
منتظرت بودم
جمعه در نبردي نا برابرمي بازد
ناگهان تلخ ميشود
جمعه ميميرد
منتظرت بودم
پنجره را ميبندم.
سراغ آينه را ميگيرم.
پيرزني را به جاي خود ميبينم
چروکيده رو
و سپيد مو
با دلي تنگ در سينه
پيرزني که حتي آه هم بر لب ندارد
پ.ن1:نيم شب ساعت از سه که ميگذرد سوسکها بلند بلند آواز ميخوانند.
پ.ن2:بايد براي تماشاي فيلم "آکواريوم"بروم.
با گريه "گوگوش نماي"مهناز افشارودود سيگار امين حيايي
وموي سپيد ايرج قادري
وپوزخند ايرج نوذري
ومعصوميت دروغين شيلا خداداد
واعجازوهفت رنگي استامبول
و همان شير آب رويايي و.....
بايد فيلم جالبي باشد.
پ.ن3:بيش از يک سال است که وب نويسي ميکنم اما حالا اينجا مينويسم.خانه نو من مبارکم باد.
پ.ن4:نداريم متاسفانه!
پ.ن5:ته نشين شده ام و وامانده....چوب حراج زده ام....آهای رهگذر دل میفروشم....
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 17:51  توسط سودا"sevda"
|