+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 3:18  توسط سودا"sevda"
|
"عليش" دسته گلي ترد در دست ميگيري وسيگاري خاموش بر لب داري قدم ميزني هوا ابري است آسمان بغض دارد مي آيي به خانه من جايي آرام و غريب پريشاني زير لب شعري را که بر سنگي حک شده ميخواني دردلت فرياد ميزني"سودا" ميشنوم "عليش"عزيزکم گريه نکن. به زودي تو هم خواهي مرد. به زودي ............