|
|
کد دوم رو میتونی هر آهنگی خواستی بذاری براش.
به طور مثال تو میری تو سایت www.sarzamin.org یا هر سایتی که آهنگ واسه دانلود گذاشته.روی لینک دانلود آهنگ کلیک راست میکنی و پروپرتیس بعد آدرس url آهنگ رو بر میداری توی کد زیر جای آدرس آهنگ میذاری.به جای عنوان موضوع میتونی اسم آهنگ و یا عنوان وبلاگت رو بذاری
مشکلی داشتی بگو.
..............................
این بار آخره.....بیا...همون جای همیشگی
قهوه خونه
سر ساعت همیشگی میرسم.
در را باز میکنم.
بوی تنباکوهای مختلف و بوی سیگار باهم قاطی شده و به سر و ریم می کوبد.
مهره های آویزان شده بالای راه پله را کنار میزنم.
صدای دینگ میدهد.
سر میز همیشگی میشینم.
طبق معمول همیشه دیر میکنی.
این همه مدت گذشته و تو هنوز آدم نشدی.
حیف....
یک قهوه سفارش میدهم.
سیگاری آتش میزنم.
وبه پچ پچ های عاشقانه دختر و پسر میز بغلی میخندم.
دخترک زیباست اما آرایش بدی داردکه همان مقدار زیباییش را هم گم کرده.
خط لب پر رنگ....خط چشم بلند و باریک.....ماتیک قهوه ای ....
نگاهم روی سیگارش ثابت می ماند....بلد نیست سیگار بکشه.....حتی بلد نیست ادا هم در بیاره....
هیچ وقت دلم نمی خواست صورتم را مرزبندی کنم.
مثلا این که لبم رو با یک خط کشی پر رنگ و تاریک از صورتم جدا کنم.
اما ماتیک رو فقط به خاطر سیگار میزنم.
عاشق فیلتر سیگار ماتیکی هستم.
توهمین فکر ها بودم که بالاخره اومدی.
با همان لبخند مضحک که همیشه همراهت هست.
خاکستر سیگارم را می تکونم.
بلند میشم.دست میدم.دوباره روی صندلی ولو میشم.
وقتی که روی صندلی مینشینم با پاهایم مشکل دارم.
باید زانویم را به میز تکیه بدم.
تو هم فکر میکنی من هیچ وقت آدم نمیشم.
یاد تکیه کلام معروفت افتادم....
خرشدی اومدی آدم نشدی مردی....
هیچ وقت عادت نکردیم مثله همه مردم به هم سلام کنیم...همیشه با دو سه تا فحش شروع کردیم....چه طوری الاغ....خره خبری ازت نیست.....دیوونه تو هنوز زنده ای....
قهوه سفارش میدی.یک سیگار برایت روشن میکنم.
میگی خوب بنال....
می خندم و فکر میکنم که چرا آدم نمیشی و این که تصمیم داری تو آینده نزدیک آدم بشی یا دور.....
ماتیک صورتی ام روی سفیدی لبه فنجان خودنمایی میکند و فخر می فروشد.
هر بار فنجان را می چرخانم تا جای ماتیک روی تمام قسمت های فنجان باقی بماند.
میگی خوب بنال دیگه...بفرمایید لطفا بانو
از افکارم با سرعت پرتاب میشم بیرون.
چند ثانیه طول میکشد تا با فضا انس بگیرم.
آهان...خوب
ببین علیش من میگم تمومش کنیم همین امروز
همین حالا
- لعنتی باز چه مرگت شده؟سودا باز داری ادای کی رو در میاری؟
باور کن این دفعه خودمم....خود خودم...
- خوب دلیلت چیه؟
دلیلم اینه که نمی خوام واسه هم تکراری بشیم.مجبور باشیم همدیگر رو ببینیم.مجبور باشیم حرف بزنیم.
دیگه اون شور و شوق روزهای اول رو نه تو داری نه من ........اینو که قبول داری؟
-خوب آره
این یعنی عادت کردن
یعنی بد...بد..بد..بد...بد..بد...
-اما...
اما نداره آقا پسر
ما حتی اگه با هم ازدواج هم کنیم باز هم بی فایده ست.
تازه اون موقع دیگه حتی یک روز هم نمی تونیم این طوری بیایم اینجا زل بزنیم تو چشمهای هم.
نتیجه هم میشه یه بدبختی که این وسط پس میفته ویوغ بدبختی رو تا آخر عمر جفتمون باید به گردن بکشیم.
میگی نه؟
-خوب آره...
پس بذار توی اوج از هم خداحافظی کنیم.
بهتر نیست
به قول یکی "برو تا بزرگی میخوام که فقط آرزوم بشی"
-آخه تو...
علیش بس کن به خاطر خدا
ادای آدم های عاشق رو در نیار
من تو رو خوب میشناسم.
هر دو ساکت شدیم.
چشمم به لبهای دخترک میز کناری افتاد.خیره شدم.اون خط لب تاریک توی صورتش تو ذوق میزد.
علیش
می خوام این آخرین دیدارمون باشه
موافقی؟
قیافه نگیر پسر
اخم نکن
بخند....
بخند که قشنگ میخندی.
-بس کن سودا
-تو مگه واسه آدم حال و حوصله خندیدن میذاری؟
به درک...مهم نیست....نخند...اصلا بمیر
نه تو چرا بمیری...این من هستم که باید برم به درک
-سودا
هوم
-یعنی تمام این چرندیات رو جدی گفتی؟
آره ...هی پسر فکر کردی من با تو شوخی دارم؟
-سودا ...پا شو بریم خونه....دو لیوان وودکا بزنیم...
کور خوندی..سودا مرد.تموم شد.همین.....نقطه
-سودا امضاء نمی کنی؟
نه انگشت میزنم.
بلند شدم سیگار و فندکم رو توی کوله پشتی انداختم و زدم بیرون.
توقع نداشتم دنبالم بیاد...می دونستم که نمیاد...چند ساعت توی خیابان قدم زدم.سیگار دود کردم.متلک شنیدم.
دقیقا نمی دونستم چند ساعت شد اما درد پاهام نوید از قدم زدنی طولانی میداد.
در را که باز کردم بوی عطر تند مردانه خورد توی صورتم.
تو که باز اومدی اینجا
-سودا کجا بودی تا حالا ....می دونی ساعت چنده؟چه غلطی میکردی تو خیابون؟
هیچی....حرکات موزون جنده گونه انجام میدادم.
اصلا به تو چه
-سودا خفه شو...ببند دهن کثیفتو...وگرنه خودم می بندمش
هه هه هه هه....میبندی؟چه جوری؟میشه نشونم بدی؟
-آره نشونت میدم
دستش رو تو هوا بلند کرد.صورتم و صاف گرفتم رو به روش.دستش رو به سمت صورتم آورد.
-الان نشونت میدم.
صورتش از عصبانیت بنفش شده بود.
منتظر یک سیلی بودم.
سیلی نخورده گونه ام مور مورشده بود
چشمام رو بستم.
توی یک لحظه بغلم کرد....انتظار این یکی رو دیگه نداشتم.
یه جیغ صورتی کشیدم.
ولم کن احمق
هولش دادم اون ور
نشست روی مبل
لباس هایم را در آوردم.
صورتم رو توی آینه نگاه کردم.خط لب تیره ای رو از کشو برداشتم.دلم خواست لبم رو خط کشی کنم.
یه خط تیره باریک دور لبم کشیدم.وقتی خودم رو نگاه کردم شهر لبم از کشور صورتم جدا شده بود.
دچار مرزبندی شده بودم.
برگشتم توی هال
علیش خشکش زده بود.به یک نقطه نامعلوم روی سقف خیره شده بود.
حتی خاکستر سیگارش رو هم که دراز شده بود و نمی تکوند.
رفتم سراغ وودکا
دو لیوان وودکای سرد توی دنج ترین گوشه رویا روی میز گذاشتم.
علیش ...پاشو الاغ ..قهر نکن...قیافه نگیر...بیا وودکا....من هر چی گفتم واسه خاطر خودت بود.
از جاش پرید.
-اعصاب آدم رو میگ...ی
بیشعور این چه طرز حرف زدنه
-لبهاتو چرا اون جوری کردی؟
نمی دونم خوشم میاد
-پاکش کن...حیف اون لبها نیست که این طوریش کردی؟
هوم...فکر کردم خوشت میاد
خوب رو حرفهای من فکر کردی؟
-آره سودا ....خیلی فکر کردم....کلی با خودم کلنجار رفتم
آفرین.خوب نتیجه
-مزخرفه...یک مشت چرندیات.....چرت و پرت
اوه...ممنونم علیش نمیدونستم این قدر به من لطف داری...
-خفه شو....اعصابم از دستت خورده ها
باشه...خفه میشم.
بلند شدم.یه دیاز انداختم بالا.وودکا رو سر کشیدم.یه سیگار آتیش زدم و رفتم تو اتاق خواب و دراز کشیدم.
چشمهام رو بسته بودم.اومد توی اتاق.کشوی میز رو باز کرد یه بسته سیگار برداشت.دو نخ بیرون آورد.آتیش زدو
گفت:هی دختره ی لوس بگیر..
چشمامو باز کردم.سیگار و گرفتم
بلند شد چراغ رو خاموش کرد.
کنارم دراز کشید.
سرش رو گذاشت رو شونه ی من
شروع کرد به گریه کردن.
دستم رو کشیدم روی گونه اش یکی از اشکهاشو گرفتم.
گذاشتم روی زبونم
علیش....وای وای....اشکهات چه قد شوره.
نه ....تلخه
بخند پسر
بخند که قشنگ میخندی
بغلش کردم
-سودا؟
جون؟
-آشتی؟
آشتی
پ.ن1:این قصه سر دراز دارد..........!
پ.ن2:زین پس به جای کلمه"خوب"از"خیب"استفاده میکنیم.
داستان من رو در ادامه مطلب بخونید...
مجبور شدم این یک تکه رو اضافه کنم.آخه دلم شکسته.واسه اسم خاک خیالیم آیا باید هزاران سوال پاسخ بدهم؟چه دنیای پستی شده.حتی این حق رو هم ندارم که اسم وبلاگم اونی باشه که دوست دارم.حالم دیگه داره به هم می خوره.آقایان و خانمهای نسبتا محترمی اسمهایی رو وبلاگشون میگذارند که آدم از خوندن اون اسم شرم میکنه.التماس میکنم این قدر به دنج ترین گوشه رویای من به دو لیوان وودکای سرد من توهین نکنید.اینجا مال من هست وخاک خیالی منه.خدایا کمک.....
داستان کوتاهی نوشتم به نام
"من با هیچ کس نمیتوانم دست بدهم."
چون طولانی بود برای دانلود گذاشتم
قسمت هایی از داستان
.........
هميشه دستکش مشکي بر دست دارم.........
و هيچ وقت با هيچ آدمي دست نمي دهم...........
توي تنگ هزاران ماهي بود...............
فکر کردم بايد پولم براي خريد يک ماهي کم باشد..........
لبه تيز چاقو را روي سر ماهي گذاشتم.................
خون تازه بود...........
انگار که جايي از دستم بريده باشد............
مجبورم دستکش مشکي به دست کنم..........
با اين که بدنش دو تکه شده بود باز هم هر قسمت به طور جداگانه تکان ميخورد...........
امياءواحشا اش را خارج کردم..............
چاقو را با تمام قدرتم تکان دادم..........
اگر به مشکلی بر خوردید از
View/Encoding/Arabic استفاده کنید.
به صورت TXT
SAVE TARGET AS هر کی نتونست دانلود کنه آدرس ایمیل بذاره و بگه تا واسش میل کنم.
با گريه "گوگوش نماي"مهناز افشارودود سيگار امين حيايي
وموي سپيد ايرج قادري
وپوزخند ايرج نوذري
ومعصوميت دروغين شيلا خداداد
واعجازوهفت رنگي استامبول
و همان شير آب رويايي و.....
بايد فيلم جالبي باشد.
پ.ن3:بيش از يک سال است که وب نويسي ميکنم اما حالا اينجا مينويسم.خانه نو من مبارکم باد.
پ.ن4:نداريم متاسفانه!
پ.ن5:ته نشين شده ام و وامانده....چوب حراج زده ام....آهای رهگذر دل میفروشم....
تنگ غروب
دنج ترين گوشه رويا
ميز
دو ليوان وودکاي سرد
سيگار
لعل لب تو نوش من...
وچند انار ترک خورده
نور لرزان شمع
صداي دريا مي آيد ...........گوش کن.
اين دنياي لعنتي بدون مستي صفا نداره.
"روزي ميرسد که دنيا از آزار من پشيمان ميگرد.
روزي
که بفهمد من کيستم."
*****
سودا:"عليش"بيا تو عزيزم.پالتويت را در بياور.
عليش:سودا چه قدر هوا سرد است.
سودا:تا دونخ سيگار
روشن کني قهوه درست ميکنم.
عليش:اوهوم.....
سودا:يادت هست ...صبح سه شنبه...درکه
....برف....سرما....
عليش:يادت هست برفها را کنار زدي
و روي تن خاک در زمستان دعا کاشتي؟
سودا:و تو هم به جاي گندم يک شمع گذاشتي.
سودا:مي داني چند روز پيش کجا رفته بودم؟
عليش:نه!
سودا:قبرستان.سر خاک "ايليا"
عليش:اوهوم...
سودا:يه سيگار برام روشن کن.
عليش:باشه.
سودا:مثله هميشه مثله وقتي که زنده بود
اون جا جلوي چشمم بود.
عليش:واي خدا...
سودا:دو نخ وينستون الترا لايت روشن کردم.
و يکيشو گذاشتم سر قبر "ايليا"
عليش:چه قدر الترا دوست داشت.
سودا:دلم بد جوري گرفت عليش.
کاش زنده بود.
عليش:سوداي عزيزم
بس کن!به خاطر خدا حرفش را نزن.
سودا:هوم....
عليش:سودا
سودا:جانم؟
عليش:سودا وودکا داري؟
سودا:تو که ميدوني من هميشه
وودکا دارم پس چرا.....
عليش:بيار بخوريم.
سودا:عليش سيگار
عليش:ok
عليش:سلامتي
سودا:نوش
سودا:عليش يه چيزي ميخوام
عليش:چي؟
سودا:با من مي رقصي؟
عليش:آره
سودا:صبر کن يک آهنگ بذارم.
......................
پي نوشت:سوسکي نابالغي در اتاق
من زندگي ميکند.
روي آن ميز کنار دو ليوان وودکاي سرد
قطره اي هم وودکا
براي او ميريزم.مي خورد.
مست ميشود.ميچرخد.
ميرقصد.
ميپيچد.
تاب ميخورد.
آواز ميخواند....